أحمد بن حامد كرمانى

70

عقد العلى للموقف الأعلى ( ضميمه رساله صلاح الصحاح فى طب ) ( فارسى )

او شد ، چون نوبت ملك بوى رسيد ، نچنان آمدى كه بنمودى * نانموده ز دور به بودى « 1 » بر وى مىبايست خواند ، خلل در ملك شايع بود و از كرمان رمقى مانده و ظنّ چنان‌كه كياست او بسدّ خلل و ازالت علل مستقل خواهد بود نه چنان افتاد بلكه هرروز تواهى « 2 » معاقد ملكت و تباهى امور دولت مضاعف مىشد و اتّسع الخرق على الرّاقع محقّق مىگشت و سفك دماء و اهلاك اعوان و انصار خويش از امراء و غلامان بر حال خود تا بدرجتى كه بعضى غلامان محبوس بودند در مطمورهء و درحال سياست بيرون نمىآمدند آتش دريشان زدند و برين نسق پروبال خويش بدست خود مىكند تا ماه مهر سنهء ثمان و ستين « 3 » كه حشم قراغز از بيابان خراسان برآمد و در باغين لشكر او را بشكست ، كلّى هيبت ملك و رونق دولت و آب‌كار بشد تا ضعف ملك بحدّى رسيد كه كمتر خدمتكارى او را هلاك كرد . « 4 » فصل ، در قواعد به دو آئين مذموم و قوانين نامحمود كه درين دور حادث شد بكرمان . قال اللّه تعالى وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ * و جاى ديگر فلا تسرف فى القتل ، و مصطفي صلى اللّه عليه گفت من سعى فى دم مسلم و لو بسطر كلمة ( جاء يوم القيامة مكتوبا بين عينيه آيس من رحمة اللّه ) يعنى « 5 » هركس كه به نيم كلمه در خون مسلمانى سعى كند روز قيامت آيد و ميان دو ابرو نبشته باشد اين بنده نوميدست از رحمت خدا . درين مدّت بكرمان رسم تأديب به چوب و حبس قلاع در باقى « 6 » نهادند و زلت قدم را با راقت دم مقابل داشتند و به كمتر جرمى مسلمانى را هلاك مىكردند ،

--> ( 1 ) - چ ، ق ، م ، ن : به خيال آمدي كه ننمودى . ( 2 ) - چ ، م ، ن : نواهى . نواهى لغتي است در تباهى يعنى عين همان كلمه است با قلب ( باء ) آن به ( واو ) و تكرار يك كلمه عينا آن هم به اين نزديكى كه از عيوب بزرگ محسوب است از نويسندهء فاضل چون مؤلف كتاب حاضر بعيد به نظر ميآيد . احتمال قوى ميدهد كه اين كلمه محرّف توانى باشد كه بمعنى فتور و سستى است . ( 3 ) - چ : ( و خمسمائه ) ندارد . ( 4 ) - وى را ظافر محمد اميرك پاره‌پاره كرد ( محمد بن ابراهيم ص 121 ) . ( 5 ) - م ، ن : گفت . ( 6 ) - در باقى نهادن بمعنى بىباقى ساختن و موقوف داشتن است . انورى گويد : دارى ز جهان زياده از حصّهء خويش * در باقى كن شكايت و قصهء خويش ( فرهنگ رشيدى و خصايص لغوى جهانگشاى ج 2 ) .